تبليغاتX
اکسیر عشق

اکسیر عشق

(اكنكار)

در ايستادن،دويدن،راه رفتن يا آرميدن،در هر حال كه باشي هميشه سپاس اين شكرانه را بر لب خواهي داشت كه بركتي چنين خطير نصيب تو شد كه يك سفير روح در زندگي با تو همراهي كرده است.در مقابل او هميشه فروتن باش و هميشه حاضر براي جان نهادن بر فرمانش،هر آنگه كه تو را خطاب كند


دندان ببر


بركت باشد

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 18:52 توسط سجاد |

نگاهم کن.

منم من!      

می شناسی مرا!میدانم!

من هم اکنون هستم دردل زرینت.مرا خواهی دید در تپش گیسویت،در شیرینی لبخند قشنگت!

چون عقابی عاشق پر کشیدم به دیارت.

تو ندانی که چقدر سخت گذشت!

دست هم بگرفتیم،

بال و پر بگشودیم،

پر کشیدیم باهم،

رفتیم به ژرفای دلم تا رسیدیم به اوج!

من و تو جاویدان،

گرد فواره ی قلبش رقصان،

غرق در مستی و شادی و سرور!

یادم آمد ناگاه،

که به من می گفتی روزی خواهیم آمد به سر چشمه عشق!

آری باز آمدم ای جان جهان.

بنگرش می بینی!

گوش بسپر می شنوی؛نغمه ی آتما را که فریاد کشان،

غزل درد وصال می خواند.

بنگر نور خدا را درسینه ی من.

آن تو را می خواند به سرا پرده ی نور.

بویش آمد از دور،با نگاهی نافذ که بر عمق وجودم چنگ زد.

آمد و بر لبه ی صخره قلبم ایستاد.

با صدایی خاموش،خواند این را در گوش دلم:"............................................."

سجاد

برکت باشد

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 14:42 توسط سجاد |

روح همـواره مسئـول تقــدیـر خـویش است.
به همین دلیل من تلاش می‌کنم تا این موضوع را کاملاً روشن کنم که شما روح هستید. دانستن این مطلب آگاهی شما را از سطح مادی به مراتب معنوی ارتقاء می‌دهد. پس از آن تنها کاری که باید انجام دهید، این است که در وضعیت آگاهی نوین پایداری کنید و به این باور که شما روح هستیـد و قـادریـد امـور زنـدگـی خود را در دست بگیـریـد، اجـازهٔ رُشـد و شکــوفــایـی دهیــد.
می‌توانید به‌جای منفعل بودن، فردی فعال باشید. می‌توانید مسئولیت‌پذیر باشید. شما مجبور نیستید قربانی باشید. معنی این سخن این نیست که زندگی بر شما سهل خواهد گرفت، بلکه برعکس، معمولاً دشوارتر نیز می‌گردد، زیرا به‌جای سُر خوردن در سرازیری، با توسل به استعداد‌های خدادادی خود، در حال صعود هستید. زندگی شاید سخت‌تر شود، اما در عوض بسی غنی‌تر نیز می‌گردد. تنها چیزی که در طریق اک می‌توانم به شما وعدهٔ آن را دهــم، همیـن است:
زنــدگـی غنـــی‌تـر

سری هارولد کلمپ

برکت باشد

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 21:21 توسط سجاد |

شمـا صـاحب یـک روح نیـستیـد، بلکــه خــود روح هستیــد.
صراحت و صداقت تعالیم اک، در همین نکته نهفته است. وقتی به خود می‌گویید که "من روح هستم". درمی‌یابید که در واقع فرزند خدا هستید و صفات و کیفیات الهی را در خود دارید. تنها کاری که باید انجام دهید، شناسایی این صفات و کیفیات است. فقط باید مـاهیـت و هـویـت خـود را بـاز یـابیــد.
برخی از افراد با نقطه نظر مادی رُشد می‌کنند. ماشین من، خانهٔ من، همسر من، شوهر من، پول من، کارت‌های اعتباری من، فرزندان من، روح من. بسیار خوب، شما این روح را در کجا نگاه می‌دارید؟ در کیف پولتان؟ آیا معتقدید که روح مایملکی مادی است که می‌توانید آن را عملاً متعلق به خود بدانید؟ داشته باشید و حفظ کنید؟ پس خود شما کیستید؟ چه کسی صحبت می‌کند؟ ذهن؟ عواطف؟ یا فقط کالبد متشکل از گوشت و خون؟ آیا شما فقـط همیـن هستـیـد؟
اگر تنها بتوانیم یک چیز بگوئیم که بر روی وضعیت برتری از آگاهی گشوده گردد، آن این است کـه فقـط، بـدانیـد شمـا روح هستیـد. شمـا روح نــداریــد، بلکــه خــود روح‌ایـــد.
اگر کمی بر روی این گفته تعمق کنید، درمی‌یابید که این همان چیزی است که شما را منحصــر بـه فــرد مــی‌‌کنــد.

سری هارولد کلمپ 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 14:49 توسط سجاد |

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام

دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام

امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام

مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی من بارها زاییده ام

چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده ای من صدصفت گردیده ام

در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام

زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام

در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام


مولانا

بركت باشد

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:26 توسط سجاد |

درگیر عواطف نشو زیرا...

اگر درگیر عواطف شوي، ناشكیبا و بي قرار میشوي

چنانچه ناشكیبا و بیقرار شوي خشمگین میشوي

بر اثر خشم، تعادل خود را از دست میدھي

تعادلت را كه از دست دادي قدرت قضاوت خود را از دست مي دھي.

قدرت قضاوت را كه از دست دادي قدرت تبعیض را از دست مي دھي.

قدرت تبعیض را كه از دست دادي ھدف زندگي را گم میكني و ھدف زندگي ھمان خداشناسي است.

بركت و حمایت ماھانتا را به ھمراه دارید.

نظیر پاتال

برکت باشد

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:2 توسط سجاد |

دنيايي كه قرار بود مدت زماني كوتاه از آن بازديد كنيم، دنيايي الهي بود.آن جهان،وفا داري كامل به سوگماد و اك را مي طلبيد.پيش از اينكه دروازه هاي چشمه ي پنهان به روي من گشوده شوند، سرسپردگي كامل لازم بود تا تجربه كنم،لذت ببرم و وجودم را از نور و صوت الهي اك پر كنم .در نهايت من با عشق و بركات استاد زنده ي اك ،«اساتيد خاموش گروه نه» و «اساتيد نظام وايراگي» باز مي گشتم.

 

                                        «ملاقات»

استاد زنده ي اك ملاقاتي را در طبقات درون ترتيب داد.حدود دوازده زوج واصل اك به علاوه تعدادي مجرد حضور يافتند.او با هر يك از افراد داخل ليست كه در داخل اتاق ملاقات آزاد جمع شده بودند،كار داشت.قرار بود كه پيش از اين گردهمايي كوچك اولين زوج توسط استاد زنده وصل بگيرند.از آنجايي كه وصلشان به تصديق شفاهي من و همسرم نياز داشت ،ما آن را تاييد كرديم،استاد گفت:«حالا كه شما و همسرتان حضور داريد بگذاريد بي درنگ كار شما را نيز انجام دهيم»

اين امر غافلگير كننده بود ،چرا كه ما در ليست مشاوره آخرين نوبت بوديم.قدم زنان به طرف جلوي گروه واصلين حلقه هاي بالاتر رفتيم و روبروي آنها ايستاديم.استاد سمت راست ما نشست و گفت:«حالا بايد ببينيم كه آيا آن ها جايگاه خود را در دنياي معنوي كسب كرده اند يا نه؟»او به افراد آموزش داد تا به مراقبه بنشينند و به تصوير درون نگاه كنند.استاد از واصلين حلقه هاي بالا پرسيد:«وقتي به ماهانتا نگاه مي كنيد چه مي بينيد؟»

من براي آخرين بار به گروه نگاه كردم .عده اي از آنان نگاه خود را از من برگردانند ،فكر كردم،«خوب،شايد به اين دليل است كه هميشه به طور مستقيم به چشم بعضي از آن ها نگاه نمي كنم.درست در همين زمان بود كه من و همسرم خود را در در يك محاكمه يافتيم.آنها قاضي بودند.من به درون تمركز هاي عميق و عميق تر دنيا هاي دروني لغزيدم.در حالي كه همسرم نيز كنارم بود.»

همسرم با هيجان گفت :«چشمهايت را باز  كن،هارولد،چشمهايت را باز كن،»اما با آن تجربه كلماتش در موسيقي زيبايي از اك ،روح مقدس،محو شدند.به سختي پلكهايم را گشودم و خود را نوزاد تازه متولد شده اي ديدم كه به درون بهشتي جديد و عجيب قدم مي گذارد.كسي با صداي آهسته مرا تشويق كرد كه «اداه بده»با تقلاي بسيار از زهدان جهان هاي تحتاني خارج شدم و به جهان جديد و متعالي تر اما ناشناخته و سرشار از حقيقت الهي ،عشق بي پايان  وعدالت پا گذاشتم.

پس به آهستگي از آنجا خارج شده و در سرزمين جديد ديگري  ظاهر شدم.ترس از بازگشت و سقوط در زهدان امنيت خاطر ،پشت سر گذاشته شده بود و توانسته بودم بر آن غلبه كنم  و كارش را ساخته بودم .به طور غريزي خيزان و آهسته به روي شكم خود  به سوي محراب نور خيره كننده حركت كردم.در اينجا نور خدايي مي درخشيد.از ميان مه اي طلايي كه ستوني نوراني را احاطه كرده بود ،صدايي به من اعتراض كرد كه:«چي؟به چه جرأتي اينجا آمده اي؟اي موجود رنگ پريده؟»

بدون توجه به اعتراض او به درشتي جواب دادم:«حقم را گرفتم،حقم را بدست آوردم»

آن صدا در مقابل با بصيرت كامل جواب داد :«آيا اين كار را كردي؟»فرياد زدم:«بله اين كار را كردم.من به خاطر بدست آوردن اين فرصت در تمام زندگي هاي متفاوتم كار كردم و زحمت كشيدم»

آن صداي عميق و خوش آهنگ خنده كنان گفت:«پس برو و جايزه اي كه برده اي بگير.»

 

                                            «محراب»

حالا من داشتم به آهستگي به درون جايگاهي از نور خالص ،درخشنده و متشعشع مي رفتم كه از بالا جريان مي يافت و به سوي بلندي هاي وراي وحشي ترين روياهاي من برده مي شد.در حالي كه همچنان از ميان جهان هاي ظريف هستي الهي به سوي بالا غوطه مي خوردم ،پرسشگري پرسيد:«بنابراين آيا به اك و سوگماد خدمت مي كني؟»

سوگند خوردم:«بله،من عشق الهي به اك و سوگماد دارم.»

_«و مهرباني،بردباري و شكيبايي براي تمام مخلوقات همانند خودت؟»

-«آري ،عشق به سوگماد،اك و تمام مخلوقات الهي .»

-«آيا در عشق و خدمت  به سوگماد،وفادار خواهي بود.؟»

در اين زمان بود كه قلب  حقيقي خداوند بر من گشوده شد.تا به حال به گونه اي متضاد به رفتارهاي كوته فكرانه و حق به جانبي ام ناشي از ترس از دست دادن فرديت خويش به اقيانوس عظيم عشق و رحمت چسبيده بودم.ولي در آن لحظه به طور كامل تسليم سوگماد شدم

من با رها كردن هر گونه خود خدمتي و حب نفس از وابستگي ها و طبيعت پست خود رها شده و آزادانه تر  از پيش به سوي دستيابي به ماوراي تصوراتم غوطه ور گشتم.در حاليكه به طرف درون و به سوي هستي الهي در حركت بودم،با فريادي بلند همه چيز را به خدا واگذار كردم.

                                   «بازگشت»

مدتي طولاني سپري شده بود، سپس به آهستگي بازگشتم.

صدايي پر طنين و محكم گفت:«حال چشمهايت را باز كن و بازگرد؛تمام شد،كارت انجام شد.»مقابل من مردي با خرقه ي سفيد ايستاده بود.او كسي بود كه پنهاني من را در انجام  اين مأموريت همراهي كرده بود.حضورش را دريافتم .او مرا به ياد فوبي كوانتز ،استاد اك و عهده دار معبد كاتسوپاري در تبت انداخت.استاد زنده ي اك در حاليكه مي خنديد كنار او نشست.

به آن سفيدپوش گفتم:«متشكرم»

او پاسخ داد:«من بايد از تو تشكر كنم»

وقتي همسرم كنار من جاي گرفت از استاد بيشتر تشكر كردم.«تجربه ي فوق العاده اي بود»

استاد با اشاره به موقعيتي كه مرا آزار داده بود ،گفت:«درك شما از آنچه داشت در خلال تجربه در طبقات فيزيكي و در دفتر بين المللي اكنكار رخ مي داد ،درست بود و اين امر آن را به شما ثابت مي كند»

استاد به طرف در رفت تا به درون جهان هاي وسيع خداوند قدم بگذارد و به انتخاب خود به سفرش ادامه دهد.بقيه ي افراد مدت مديدي بود كه رفته بودند.من و همسرم مبهوت از اين سِر الهي كه ما را لمس كرده بود همانجا ايستاديم*.

سري هارولد كلمپ

بركت باشد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:54 توسط سجاد |

روح نيز آلاينده هاي معنوي اي دارد كه آن را احاطه مي كنند.يكي از بدترين نوع اين آلاينده ها  خشم است.خشم شديد و عنان گسيخته باعث مي شود روح به خواب رود.

خيلي ساده بگويم كه چيزي به عنوان خشم بجا و موَجه وجود ندارد.اك تفاوتي ميان خشم موَجه و خشم غير موَجه نمي شناسد.اك از طريق قانون كارما،بطور بي طرفانه و بي غرضانه هرگاه كه عدم تعادلي در عواطف صورت مي گيرد،عدالت لازم را اجراء مي كنند

خشم نوعي تعادل در عواطف است  كه از نفسانيات ذهن ناشي مي شود.بدون توجه به اين عامل ايجاد كننده يا تحريك كننده چه چيزي است ،هرگاه فرد دچار خشم ،خود خواهي  يا طمع مي شود مانند موج كوچكي كه با پرتاب سنگي در آب بوجود مي آيد، موج هاي كوچكي توليد مي كند كه بر تمام افرادي كه اطراف او هستند تأثير مي گذارد و بعد آن افراد ، آن عواطف و امواج را با خود به خانه مي برند.

وقتي به خشم يا به هريك از نفسانيات ذهن ميدان مي دهيم ، در واقع داريم آن را در اطراف پخش مي كنيم .هرچه وصل ما بالا تر باشد ، اين تأثير عظيم تر مي شود و دايره ي تأثير آن هم وسيع تر مي شود و مردم بيشتري را تحت تأثير قرار مي دهد.

اين موج ها تا جايي كه انرژي خشم ما بتواند آنها را حركت دهد بخش مي شوند،و سپس شروع به بازگشت مي كنند.اين انرژي ممكن است گاهي به تدريج باز گردد،بطوريكه مسائل جزئي و كوچكي در زندگيمان با مشكل روبرو مي شود.از آنجايي كه دليل به وجود آمدن اين مشكلات كوچك را نمي دانيم ، همه چيز و همه كس  به غير از خودمان را در مورد آن مقصَر مي دانيم.گاهي اوقات اين انرژي به مقدار عظيمي باز مي گردد و فاجعه اي را در زندگيمان ايجاد مي كند.

ما مشكلات خود را به گردن كل نيرانجان مي اندازيم كه در واقع ماهيت پست و حقير خودمان است .با عبارت ديگر مي توان گفت كه كل چيزي نيست جز ميدان دادن ما به نفسانيات ذهن و سخت نگرفتنمان .شايد بهتر اين باشد كه كل نيرانجان،سلطان جهان منفي را قسمتي از خودمان بدانيم كه هيچ گونه حيات و انرژي اي ندارد مگر اينكه ما به آن حيات و انرژي دهيم.

در واقع من اينجا تقصير را مي خواهم به گردن خود فرد_يعني خودمان_  بيندازيم كه اين موج انرژي را به سوي ديگران مي فرستيم،و همچنين در ازاي موجي كه آنها بعد از ما به ديگران منتقل مي كنند مسئول هستيم.هر چه وصلتان در اك بالاتر باشد ، مسئوليت تان هم بيشتر مي شود.اينجاست كه قانون عشق بسيار دقيق و حساس مي شوند.

ما نمي توانيم از عواقب ميدان دادن به نفسانياتي همچون خشم فرار كنيم ،اين عواقب هميشه به سوي خودمان باز مي گردد ، ولي چون چهره ي خود را عوض مي كنند، مردم اغلب آن را به گردن ديگران مي اندازند تا زندگي كردن را براي خودشان آسان تر كنند.بعضي از آدمها اگر بخواهند مسئوليت كامل اعمال و افكار خود را بپذيرند قادر به زندگي نخواهند بود.

وقتي كسي خودش مي خواهد باور كند كه علت  مشكلش نوعي منبع خارج از خود اوست، من معمولاً اين توهَم را از او نمي گيرم.او به اين توهم براي بقاي خود نياز دارد.ولي او چه مسئوليت  اين مسأله را بپذيرد و چه نپذيرد ، جريمه ي آن را بايد بپردازد.

سفر روح و وسعت دادن به آگاهي ، ما را در برابر تأثيرات كلمات اعمالمان بر روي ديگران و در نهايت بر روي خودمان آگاه مي سازدما بهشت را خودمان براي خود مي سازيم و جهنم را نيز خودمان.

سری هارولد کلمپ

برکت باشد

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:38 توسط سجاد |

يكي از روش هاي پر كردن خود از عشق اين است كه تصوير و خاطره ي چيزي در گذشته كه شادي عظيمي  در شما ايجاد كرده است را در ذهن خود تداعي كنيد.از اين تصوير به عنوان هادي يا انتقال دهنده ي عشق استفاده كنيداز خودتان بپرسيد،كليد دستيابي به عشق كجاست؟اين نوعي خويش انضباطي است و شما بايد خودتان راه حلي براي خود پيدا كنيد.ولي وقتي شروع به جستجوي آن كنيد،آن را خواهيد يافت و راه آن براي هر كدام از شما با ديگران متفاوت خواهد بود.

بدون عشق حتي يك گام هم نمي توانيد در مسير خدا برداريد.حتي قبل از اينكه پذيراي تعاليم اك شويد هم بايد حداقل كمي عشق در خود داشته باشيد.ولي وقتي كمي عشق دريافت مي كنيد و در تعاليم اك از خود پشتكار نشان مي دهيد،نوعي استعداد و توانايي به شما داده مي شود.از آن خوب استفاده كنيد و آنگاه استعداد و توانايي ديگري به شما داده خواهد شد ، و بعد استعدادي ديگر و الي  آخر...

اگر حتي با عشق كمي هم شروع كنيد،در حالي كه رشد مي كنيد،عشق بيشتر و بيشتري را دريافت خواهيد كرد.يك روز تبديل به استادي مي شويد به خداشناسي رسيده است،و شايد حتي به فراسوي وضعيت آكشار هم دست يافته است.وجود هايي از اين قبيل ،سرشار از عشق و شفقتي هستند كه باور كردنش براي ما دشوار است.

عشق و شفقت آنها چنان عظيم است كه اگر قرار بود ميان ما زندگي كنند ،ما بدون اينكه حتي فكر بكنيم بلافاصله به آنها حمله مي كرديم .آگاهي انساني توانايي  تحمل كردن قدرت كامل عشق نور و صوت خدا را ندارد.به همين خاطر است كه اكثر اساتيد اك معمولا در انزوا و پشت صحنه مي مانند.

تفاوتي نمي كند كه چه مسيري را انتخاب كنيد ، ولي در هر مسيري كه انتخاب كرديد آن را بدون آگاه بودن و يا به صورت نيمه آگاه طي نكنيد .شما مديون خود هستيد كه چيزهاي مختلف را در اين زندگي امتحان كنيد،حسابي براي آن مايه بگذاريد ،و كاري كنيد  كه زندگيتان ارزش زندگي كردن را داشته باشد.شما به عنوان وجودي معنوي ، مديون خود هستيد كه از توانگري،شكوه،و كمال اين زندگي برخوردار باشيد.

سری هارولد کلمپ

برکت باشد

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:49 توسط سجاد |

سرخ پوستی از تبار پاسیاه این داستان را تعریف می‌كند:
در حالی كه از نواحی صخره‌ای یكی از مناطق بالا می‌رفت، ‌سرخ پوست دیگری را دید كه به لانه عقابی رسید. تخمهای زیادی در لانه بودند ولی او موفق شد تنها یكی از آنها را بدزدد و به دهكده خودش ببرد. او تخم [عقاب] را در لانه یكی از مرغ ها قرارداد و پس از اینكه جوجه سر از تخم در آورده، ‌به دنبال مرغ مادر به راه افتاد و باور می‌كرد كه خودش هم یك مرغ است. تمام روز را عقاب همانگونه كه مرغان سر به زمین دانه می‌خوردند، راه می‌رفت و در میان آشغالها نوك می‌زد و كرمهایی برای خوردن پیدا می‌كرد.
یكی از روزها كه، عقاب دیگر بزرگ شده بود، پرنده عظیم‌ الجثه‌ای را دید كه در آسمانها پرواز می‌كند. به سوی مادر مرغها رفت كه چیز های زیادی در مورد دنیا می‌دانست، ‌و پرسید: "آن چه پرنده ای است؟"
مرغ پیر گفت: "یك عقاب است."
عقاب جوان گفت: "اینگونه پرواز كردن باید خیلی دلپذیر باشد، و به آن پرنده بزرگ خیره شد."
مادر بزرگ گفت: "بله، ولی تو باید پرواز كردن را فراموش كنی، چون تو یك مرغ هستی."
عقاب در میان مرغها و آشغالها به زندگی‌اش ادامه داد.
اكیست ها عقاب هستند، ‌ولی باید هویت خود را تشخیص دهند. به عنوان عقاب باید مسئولیت آنچه هستیم را بپذیریم و در مقابل عواطف، ‌دیدگاه و تلاش دیگران برای كنترل ما، ‌عكس العمل نشان ندهیم. ما باید در زندگی مان تأثیرگذار باشیم. نه متاثر از دیگران. این تفاوت بین یك یك انسان آزاد و بردگان است.

سری هارولد کلمپ

برکت باشد

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:48 توسط سجاد |